صبر و سکوت

تو پاداش صبر و سکوت منی ...

شیخی بہ زنی فاحشہ گفتا مستی 

ہر دم تو بکام دگری پا بستی 

گفت شیخ پرآنچہ گویی ہستم

اما تو چنین کہ مینمایی ہستی ؟

موقت

حتما از تابستون دوباره به اینجا رونق خواهم داد . وقتی اینجا رو راه انداختم قرار بود اولش بشه یه جا واسه تبلیغ حرفای اصلی خدا یا عقاید سیاسی و مذهبی ولی هرچی بیشتر گذشت بیشتر شد یه دفتر خاطرات . زندگی که من تو دنیای مجازی برای خودم دارم اصلا یک زندگی کاملا جدا از زندگی فیزیکیمه . هیچکس اینجا نیست که حرفامو بخونه و هر روز باهاش چشم تو چشم بشم یا ببینمش . کلا کسی از این زندگیم خبری نداره و اتفاقا آدمی که اینجا هستم اصلا اونجا نیستم . دیشب که آبجی لیلا لینک آهنگه قدیمی محسن چاووشی رو گذاشت و من بعد از مدت زمان بسیار طولانی رفتم کلوب یهو دوباره دلم هوس نوشتن کرد .

به تو فکر کردم به تو آره آره . به تو فکر کردن عجب حالی داره . مدتها بود به خودم فکر نکرده بودم و چیزی ننوشته بودم .گاهی آهنگای جدید هرقدر هم قشنگ باشن در لحظه نمیتونن به اندازه آهنگای قدیمی حالتو خوب کنن . فکر کنم حدود 38 روز مونده تا کنکور و من بازم در وضعیت نامطلوبی مثل پارسالم هستم . شاید علتش این باشه که هیچوقت پزشکی اونقدر برام مهم نبوده که بتونه منو بیدار نگه داره یا انگیزه ای باشه واسه درس خوندن و تلاشم . اما راستش از خودم تعجب میکنم که چرا مدتهاست فکر بردن هم از سرم پریده . انگار فراموش کردم که مبارزه و پیروزی و جنگ و کسب کاپ قهرمانی و شکست دادن حریف چه مزه ای داره .فراموش کردم که پیروزی باید برای من رخ بده چون باختن توی طبیعت من نیست .اصلا نمیدونم چرا اومدم اینجا ولی با اینکه شاید کسی باورش نشه ولی شیر شیره اگرچه پیره . من تو همین 38 روز به خودم و جایگاهم برمیگردم . اصلا آدمای بزرگ یا راهی پیدا میکنند یا یه راه اختصاصی جدید میسازند واسه خودشون تو مشکلات .هیچوقت اونقدرا نخواستم که پزشک بشم یا دکتر صدام کنن اما همیشه این دغدغه و هدف زندگیم بوده که باید آدم بزرگی بشم . به هزار و یک دلیل نباید معمولی بمونم و اولیش اینه که میتونم و باید قوی باشم .

یه شعاری رو واسه همیشه زندگیم انتخاب کردم چند مدت پیش که حتما تو تموم زندگیم ادامه میدمش :

تو دنیایی که حق بودنت کافی نیست باید قوی ترین باشی .

نمیدونم کی و چه کسی اینو میخونه یا نمیخونه و چه برداشتی میشه از حرفام . ولی ...

من یا از این کنکور موفق بیرون میام یا موفق بیرون میام

کودکی را دوست دارم از وقتی ندارمش

شاید کمتر آدمی باشد کہ وقتی مقداری بزرگ شد ہوس دوران کودکی اش را نکند ۔ چند روز پیش روز عاشورا در خیابان قدم میزدم و بہ دستہ ہای عزاداری نگاه میکردم ۔ ناخواسته یاد کودکی افتادم ۔ وقتی کہ قدم کوتاه بود و در تہ صف دستہ عزاداری ہمراہ ہم سن وسالان خودم می ایستادم ۔ با خودم میگفتم اون جلو چہ خوب است ۔ قدبلند ہا میروند جلو و محکم سینہ میزنند ۔ من نہ میتوانم محکم سینہ بزنم نہ قدم بلند است ۔ حتی یکی دوبار ہم کہ ہمراہ برادرم رفتم جلو بہ صورت محترمانه شوت شدم عقب دستہ چون نظمش بہم خوردہ بود ۔ داشتم فکر میکردم کہ امروز کہ بزرگ شدم و قدم بلند شدہ و توان سینہ زنی دارم از بیرون دستہ را تماشا میکنم ۔ چہ زود آرزو و طرز فکرم عوض شد ۔ شاید جای نقدی ہم بہ من باشد کہ روشنفکریم تعصب دینی را از من گرفتہ است ۔ کہ این شاید ایراد من باشد در این روزہا ۔ اما مطلبی کہ امروز ہوس نوشتنش بہ سرم زد این نیست ۔ مطلب سر این است کہ کاش کودک میماندیم ۔ انسان ہر آنقدر کہ بزرگتر میشود بدتر میشود ۔ پاک ترین احساسات واقعی آدمی در کودکی اش ہست ۔ دیدہ ایم و شنیدہ ایم کہ آدمی مثلا میگوید من دیگہ آن بچہ سابق نیستم و بزرگ شدہ ام و چنین حرفا ۔ غافل از آنکہ بزرگ شدن دقیقا یعنی بچہ شدن بہ زبان عامیانہ۔ بچہ کہ باشی اشتباہاتت میشود خطای کودکانہ ،شیطنت ہایت میشود بازی اما بزرگ کہ میشوی برای خطاہایت دادگاه میروی ۔ شیطنت ہایت ہم تغییر میکند دیگر همینجوری الکی شیطنت نمیکنی ۔ شیطنت میکنی تا بہ چیزی دست بیابی ۔ بچہ کہ باشی حرف ہایت را جدی نمی گیرند اما میفہمی کہ تورا بچہ می بینند اما بزرگ کہ میشوی باز ہم حرف ہایت را جدی نمیگیرند اما برایت فیلم بازی میکنند کہ جدی گرفتہ اند و دومی دردناک تر است ۔  کاش بچہ بودیم ۔ کاش درہمان سن کودکی میماندیم و مغرور نمیشدیم ۔ یادمان نرود کہ دنیایی کہ با افتخار اعلام میکنیم واردش شدہ ایم تمام صفات بد را دارد ۔ غرور ، کم محبتی ، خیانت ، نامردی ، آدم فروشی ، دزدی ، ریا و نفاق ، ۔ ۔ ۔ کدامش مال کودکان است ؟! 

کاش کودک میماندیم ای دوست 

نه زنده ام نه مرده

مثله اهن شدم انگار
یه تیکه از سنگ سخت

نگام ثابت به دیواره
شب و روز گوشه ی این تخت

دارم میمیرم از غصه
یه بغضی تو گلوم مونده

یه شب اتیشی از حسرت
همه اشکامو سوزونده

دلم دلم تا لب پره غرقه
واسه درد واسه دیوار

هوای تازه تر میخوام
شبیه عطر گندم زار

کاش اینجا بود دوتا دستات
نمیتونم بخوابم باز

میسوزه جای قیچی ها
چه شکلی بود پر پرواز

پر پرواز


زمین میچرخه تو ذهنم
از این سرگیجه بیزارم

تو این دنیای بی وزنی
میون وهم و انکارم

نمیدونم چرا اینجا
مسکن دردمو خورده


یه چیزی گم شده این جا
که نه زندم نه مرده

بگیر این وحشتو از من
نمیخوام راهو برگردم

نمیدونم چه سالی بود
که رویاهامو ترک کردم

مثل اهن شدم انگار
تو میگی محو پروازم

یه پیله میکنم امشب
شاید پروانه شم بازم

شاید پروانه شم بازم
شاید........ شاید........

دین ؟ رساله ؟ دین ؟ رساله ؟

سلام . اول بگم عیدتون مبارک .

امروز که قرار بود حضرات مراجع عظام ماه رو ببینند و عید رو اعلام بفرمایند یهو اینا از ذهنم رد شد . واقعا چرا همیشه تو دین ما دنبال اینیم که سخت بگذره ؟ مثلا فکر نکنم تو تاریخ به جز یکی دوبار اعلام کرده باشن یه روز زودتر ماه رو دیده باشن و بگن امروز عید فطره و یک روز کمتر روزه بگیرین ولی بارها شده یه روز دیرتر دیدن و ملت یه روز بیشتر روزه گرفتن . چرا ؟ یه جورایی انگار تمام مراجع و دین شناسا حاضرن سخت تر بگیرن و ملت بیشتر یک چیزی رو انجام بدن اما به کمتر رضایت ندادند . چرا اینجوریه ؟

عجب چیزی گفتما . دقت کردین ؟ رضایت بدن ؟ اصلا مگه باید آدما رضایت بدن به انجام یه فریضه دینی ؟ یه دور برین رساله رو بخونین . دقت کنین جایی نیست که بگن مثلا فلان فریضه رو انجام ندادی ایراد نداره یا بیخیال . هیچ جا حال ندادن که بیخیال بشن. همیشه یه کفاره ای براش تعیین میکنند . یه جریمه سنگین که دیگه تکرار نکنی . چرا اینا اینقدر سخت گیرن ؟ اصلا به اینا چه ربطی داره که اینقدر سخت گیرن ؟ قرآنو خوندیم دیگه . نه ؟ نخوندیم ؟ همه جاش داره میگه ای بنده من برگرد . تا اینجا ایراد نداره از اینجا به بعد رو دریاب. همه جاش داره سعی میکنه بنده هاش رو مایل کنه به دین . داره میگه ایراد نداره بیا از اینجا به بعدش خوب باش . بیا از الان شروع کنیم اما این رساله چرا همش مارو به عقب برمیگردونه ؟ چرا همش میگه برگرد عقب رو جبران کن ؟ خود خدا فقط یه جا میگه برگرد عقب . اونم حق الناسه . میگه اگه حق الناس گردنته برگرد پاکش کن چون اون دست من نیست ولی اگه حق من گردنته ایراد نداره دیگه به گذشته ات نگاه نکن . بیا جلو . همه چیو بشکن بیا جلو .بیخیال گذشته . برنگرد تا یادت بیفته چیکاره بودی . فقط منو ببین بیا جلو . باهم درستش میکنیم . تو فقط بخواه منه خدا تا تهش باهاتم به سابقه ات هم کار ندارم . یه جای این رساله اینجوری حرف زده ؟ نمیخوام جسارت کنم اما نظرمو میگم به نظر من شاید این سخت گیری شدید بیشتر کار شیطان باشه تا خدا . دین راه آسان تر زندگی کردنه . اصلا خدا قرار نیست اینارو چک کنه . چرا ماها خدارو با یه معلم اشتباه گرفتیم ؟معلمی که هر روز مشق شبای دانش آموزاشو چک میکنه . خدا این نیست . تو قیامت هم فکر نکنم قرار باشه اینارو چک کنن ؟به نظر تو اینا رو میخوان چک کنن ؟

بعد برداشت نشه ها . نمیگم دین یه سری روش نداره . دین یه سری قواعد و اصول داره که باید رعایت بشه . باید نماز خوند و براش هم دلیل دارم . تنها دلیلم اینه که من عقلم اندازه خدا نمیرسه . خدا گفته بخون منم میگم چشم چون مطمئنم خدا نمیخواد اذیتم کنه .حتما دلیل داره واسه نماز خوندن . اما کجای این قرآن درباره مبطلات نماز حرف زده ؟

واسه اونایی که باهام مخالفن فقط یه سوال میزارم .اگه تونستن جواب اینو بدن بیان بگن .

طبق رساله های ما تکون خوردن نماز گزار نمازش را باطل می کند . علی وسط نماز دستشو بلند کرد انگشتر داد به فقیر . نمازش باطل شده نه ؟

دین رو درست بفهیم . منم دین رو نفهمیدم پس کسی نگه فکر میکنم خودم فهمیدم . اینایی که گفتم خزعبلات ذهن مریضمه

سلامم بلیکم

سلام رفقا . من برگشتم . بعد یک سال که رفتم مثلا واسه کنکور بخونم . اما نشد . نشد قبول بشم . نه اینکه درس نخوندم . بد خوندم . شاید اگه تجربه بیشتری داشتم یا مشاور های بهتری امروز میتونستم بگم قبول میشم اما نوچ . قبول نمیشم . از این به بعد تند تند مطلب میزارم اینجا . راستش خیلی ناراحت قبول نشدنه نیستم. همونطوری که خودش میگه عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم . شاید این قبول نشدنه هم به نفع من باشه . خدا رو چه دیدی شاید قسمت باشه سال بعد توی یه دانشگاه خوب قبول بشم . شایدم نه کلا به صلاحم نباشه پزشک بشم . خلاصه کاش هرچی خیره برام پیش بیاره .  خلاصه این که من برگشتم

خیر خیر و شر شر

در برهه ای از زندگی گمان میکردم که در این جهان همه چیز یا شر شر است یا خیر خیر . حد وسط نداریم . این سخنم الهام گرفته از سخن استاد و اسوه ام شریعتی بود . اما این روزها که شماره عینکم رو عوض کردم و فهمیدم که خیلی وقته چشمام ضعیف تر شده و نیاز به عینک با نمره بالاتر دارم گویی جهان رو بهتر می بینم. تا همین دیروز غروب من شعر نو را شعری مسخره می پنداشتم . اگرچه جرات ابرازش را در جمع نداشتم اما در خودم شعر نو را حاصل تلاش های مردی میدانستم که از سرودن قافیه عاجز بوده و متنی مینوشته و به حالت شعر میخوانده . اما راستش دیروز که برای اولین بار و البته به اجبار 3 شعر نو خواندم که خیلی روحم را تازه کرد . شعر اهل کاشانم سهراب رو زیاد شنیده بودم و چقدر کم شنیده بودم. تا دیروز نمیدانستم اینقدر این شعر ذوق در خود دارد . یک شعر از نیما هم خواندم . آن نیز خوب بود اما بهتر از همه شعر اخوان ثالث در وصف مرگ رستم بود . خیلی زیبا بود . شور و هیجانی بس عجیب در دلم تپاند . باز من اینقدر زیاده گویی کردم که رشته کلام از دست برفت . خواستم بگویم دیشب که این 3 شعر را خواندم دریافتم نباید در این دنیا همه چیز را به چشم خوب محض و بد محض دید . یک سری چیزها کلا نسبیت هستند . نمیتوان آن ها را در هیچ جبهه ای قرار داد .

یه ماه تا کنکورم مونده . از تابستون چقدر حرف دارم برای زدن . ولی شاید هم حرفی نزنم . گویند نصیحت نگیرد مگر در خموش

ممنونم

دیشب حالم خیلی گرفته بود . یه سری مشکلات هست که واقعا حالمو گرفتن . از همه چی خسته ام کردن . دیشب اینجا با خدا حرف زدم و ازش خواستم اگه هست بهم نشون بده . شاید باورتون نشه ولی نیم ساعت بعدش به صورت اتفاقی یه فیلمی که چند روز پیش ضبط کرده بودم و توش یکی داشت راجع به مشکل من حرف میزد رو دیدم . ریخته بودم تو فلش و دیشب که داشتم خالیش میکردم اتفاقی اونو دیدم . اون مطلب دیشبمم پاک نمیکنم تا همیشه برام بمونه.

خدایا پیغامت رسید . ممنون

ا تورو دارم حس میکنم دنیا تو دستامه
وقتی که عشقت
مث ِ نفس همیشه همرام ِ
دیگه باور کن که بودنت تموم ِ دنیامه
به تو نزدیکم وقتی که
تنها زیر ِ بارونم
خیلی دلتنگم تو این روزایی
که پریشونم
چجوری بگم خداجون از تو ممنونم
.
ممنونم
واسه این زندگی و هوای ی تازه
واسه هرچی که منو یاد ِ تو میندازه
واسه امروز که نمیزاری.تموم شه
من تورو دوست دارم بی حد و اندازه
ممنونم
واسه این زندگی و هوای ی تازه
واسه هرچی که منو یاد ِ تو میندازه
واسه امروز که نمیزاری تموم شه
من تورو دوست دارم بی حد و اندازه
.
.
.
تا تورو دارم حس میکنم دنیا تو دستامه
وقتی که عشقت
مث ِ نفس همیشه همرام ِ
دیگه باور کن که بودنت تموم ِ دنیامه
به تو نزدیکم وقتی که
تنها زیر ِ بارونم
خیلی دلتنگم تو این روزایی
که پریشونم
چجوری بگم خداجون از تو ممنونم
.
ممنونم
واسه این زندگی و هوای ی تازه
واسه هرچی که منو یاد ِ تو میندازه
واسه امروز که نمیزاری تموم شه
من تورو دوست دارم بی حد و اندازه
ممنونم
واسه این زندگی و هوای ی تازه
واسه هرچی که منو یاد ِ تو میندازه
واسه امروز که نمیزاری تموم شه
من تورو دوست دارم بی حد و اندازه

محتسب

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم

گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست


روح پروین اعتصامی شاد

مولانا

تمام شهرت و محبوبیت و مقبولیت مولانا برای اینه که همه چیز رو گذاشت کنار و طبق خواست دلش رفتار کرد :

مولانا به خاطر عشقش رقصید اگرچه همه گفتند کافر است .


در شهری که همه مردمش می لنگند به فردی که درست راه میرود می خندند .


دلم میخواد برقصم

شادمهر عقیلی

تا حرف عشق میشه من میــــرم

من سخت از این حرفا دورم

منم یه روز عاشقی کردم ، از وقتی عاشق شدم اینجورم

دارو ندارم پای عشقم رفت

چیزی نموند جز ، درد نامحدود

این جای خالی که تو سینم هست

قبلاً یه روزی جای قلبـــــــــــم بود

این روزگار بد کرده با قلبم، کم بوده از این زندگی سهمم

دلیل می بافم برای عــــشق، برای چیزی که نمی فهمم

از آدمای شهر بیزارم ، چون با یکی شون خاطره دارم

به من نگو با عشق بی رحمی

من زخم دارم ، تو نمی فهمی


غریبه ام با این خیابونا

من از تمام شهر بیزارم

از هرچی رابطست می ترسم

از هرچی عشقه من طلب کارم

همین که قلب تو مردد شد، در دل من خاطره ای رد شد

از وقتی عاشقش شدم ترسیدم،از وقتی عاشقش شدم بد شد

و بازم هم اثر دیگری از شادمهر (رابطه)

خیلی از اون تکه ای که میگه : (دلیل می بافم برای عشق ؛ برای چیزی که نمی فهمم ) خوشم اومد

کجایی ؟؟؟

کجایی ؟ مگه نگفتی هر وقت صدام کنی کنارتم . کجایی ؟ چرا نمی بینمت پس ؟ دروغ گفتی بهم ؟

مگه نگفتی از رگ گردن بهم نزدیک تری ؟ کجایی خوب پس ؟ چرا من هرچی میگردم و نگاه میکنم نمی بینمت ؟

من این همه سال به کی سجده کردم ؟ 

قبلا تمام قد با تمام تواناییم جلوی همه از دینت دفاع کردم . همیشه توجیه کردم که نه.مثلا شما فلان حکم اسلام رو بد فهمیدید واسه همین میگید اشتباهه . همیشه سعی کردم واسه همه بهونه بیارم که نه حرفام درسته و خدای من خدای جهانه . همیشه گفتم دین خدا اسلامه . همیشه گفتم اسلام بهترین دینه . امروز کجایی که تو از من دفاع کنی ؟

همه حرفام دروغ بود . من همش داشتم واسه خودم و دیگران بهونه الکی میاوردم که عقایدم درسته . کدوم عقیده ؟ کدوم دین ؟ کجایی خدا ؟ اصن هستی ؟

چقدر سخته تمام عقایدت نم بکشه . چقدر سخته همه چیت عوض بشه . من پام سست نیست خدا . خودت میدونی نمیخوام از زیر بار مسئولیت در برم ولی کجایی ؟ من این همه مدت کیو می پرستیدم ؟ این دین وراثتی یعنی چی ؟ از هفت جدم به من اسلام به ارث رسیده . مگه جز اینه که دین یعنی طریقه زندگی ؟ مگه طریقه دزندگی این همه تفسیر میخواد ؟ مگه پرستش تو این همه خزعبلات نیاز داره ؟ مگه نمیگی هر کس خلاف دستوراتت عمل کنه ضرر میکنه ؟ پس کو ؟ هرکس که بیشتر خلاف خواست تو عمل کرد که وضعش بهتره . عدالتت کو ؟

اگه هستی تا این یه ذره عقیده ای که بهت دارم از دست نرفته بیا خودتو نشون بده . بیا دیگه . چرا هروقت بهت فکر کردم بهم گفتن در حد تو نیست ؟ چرا همیشه بهم گفتن زیاد روشنفکر نشو دین گریز میشی ؟ چرا همیشه بهم میگن هرچی ما بهت میگیم رو بگو همین درسته و فکر نکن ؟ چرا همه میخوان من هیچوقت فکر نکنم ؟ مگه خودت نخواستی که فکر کنیم بعد انتخاب کنیم ؟

آخه ای دنیا ! خدا ! آدما ! من نمیخوام دین ارثی رو هفتاد سال تقلید کنم . من میخوام خودم بهت برسم . چرا همه میخوان مخالفت کنن با هم ؟ چرا همه میگن هیچی بارت نیست ؟ چرا میگن جو گیر شدی ؟چرا میگن بچه ای واسه این حرفا ؟

بیا . خواهش میکنم بیا سراغم . اگه کنارمی خودتو نشون بده بهم


وقتی اذون و مردم از خورشید می پرسن   ...    خورشید روی نیزه ها اذون میگه

از مرد تنها تر تو دنیا نیست ، وقتی که

برق یه خنجر سایشو از خاک می گیره

یعنی من از آوازه ی اسم تو فهمیدم

مردی که از عشق تو میمیره ، نمی میره

تقویم من تعطیل روزای توئه وقتی

از حیرت دریا و بهت آسمون میگه

وقتی اذون و مردم از خورشید می پرسن

خورشید روی نیزه ها اذون میگه


ای وای اگه روزی نظر برگرده از کارم

چیزی نمی مونه دیگه از بودنم باقی

چشماتو می بندی و کار من تموم میشه

من تشنه ی نورم الا یا ایها الساقی

فانوسو روشن میکنم شب بی تو نزدیکه

بعد از تماشای غروب خسته ی خونی

حال بد من فکر درمون نیست میدونی

من از تو بیمارم تو خوبم کن تو می تونی

تب گل های داوودی


هوا خوبه توهم خوبی منم بهتر شدم انگار

یه صبح دیگه عاشق شو به یاد اولین دیدار

به روت وا میشه چشمایی که با یاد تو میبستم

چه احساسی از این بهتر تو خوابم عاشقت هستم

تو میچرخی به دور من کنارت شعله ور میشم

تو تکراری نمیشی من بهت وابسته تر میشم

تو میچرخی به دور من کنارت شعله ور میشم

تو تکراری نمیشی من بهت وابسته تر میشم

تبت هر صبح با من بود تب گل های داودی

تبی که تازه میفهمم توتنها باعثش بودی

تو خورشیدوقسم دادی فقط با عشق روشنشه

یه کاری با زمین کردی که اینجا جای موندنشه 

جای موندنشه جای موندنشه جای موندنشه

تو میچرخی به دور من کنارت شعله ور میشم

تو تکراری نمیشی من بهت وابسته تر میشم

تو میچرخی به دور من کنارت شعله ور میشم

تو تکراری نمیشی من بهت وابسته تر میشم

no subject

عده ای گمان میکنند که روزی که پولدار شوند بخشنده نیز خواهند شد .اما یادشان میرود که روح آدمی همچون یک فوتبالیست حرفه ای نیاز به تمرین دارد. روح آدمی اگر از میادین اخلاقی دور بماند از اوج میفتد و باید خداحافظی کند . یادشان میرود که روح آدمی مثل شخصیت این روزهای آدم ها نیست که نو به نو تغییر کند چون روح انسان از خداست و به همین راحتی تغیر نمیکند اما اگر تغییر کرد سخت میتوان آن را به حالت اولیه برگرداند . خطاب به این عده میگویم که اگر از روزی که پول نداشتید تمرین به بخشدنگی نکنید فرقی نمیکند چقدر پولدار شوید حتی اگر صاحب کل دنیا هم باشید نخواهید پذیرفت که آن روز به اندازه کافی پولدار هستید که حالا وقت بخشندگی تان باشد و به خودتان میگوید بگذار کره مریخ را هم بخرم بعد از آن اموالم را خواهم بخشید و این فرداها تا روز مرگتان همراهتان خواهد آمد . اگر امروز 100 تومنت را با کسی که فکر میکنی واقعا نیازمند هست تقسیم کردی میتوانی ادعا کنی که وقتی میلیاردر شدی به فقرا میلیونی کمک خواهی کرد اما اگر امروز 100 تومنت را نگه داری فقط برای خودت فردا مطمئن باش هزار تومن را هم با حسرت خواهی داد حتی اگر میلیاردر باشی .

با نظرم مخالفین ؟

خوب بودن چه ساده شده

ای کاش تو این دنیایی که تجارت مد شده حتی تو این وبلاگ ها . کمی برای خودمان خوب باشیم . مثلا همین لینک شدن وبلاگ. به یکدیگر پیشنهاد میدیم که میای هم دیگه رو لینک کنیم ؟! چی میشه اگه بدون منت گذاشتن سر کسی یا اینکه باهاش معامله کنیم که در ازای لینک کردنم منم لینکت میکنم اگه از سبک نوشتن یا وبلاگ کسی خوشمون اومد بدون اینکه بهش بگیم لینکش کنیم ؟بی هیچ سر و صدا و هیاهویی فقط اون چیزی که خودمون پسندیدیم رو بزاریم تا دیگران هم ببینن . خوب بودن فرصت نمیخواد فقط آدم فرصت طلب و فرصت شناس میخواد

یه پیشنهاد

خیلی از ماها همیشه در آرزوی یه فرصت میشینیم که بتونیم یه کمکی بکنیم.مثلا آرزو میکنیم کاش خدا به من پول زیادی بده در آینده تا بتونم یه مدرسه بسازم یا کاش خدا به من توان بده من بتونم پزشک بشم مریض های فقیر رو رایگان درمان کنم یا کاش خدا به من توانایی بده تا بتونم از مغزم برای حل مشکلات جامعه استفاده کنم. آره. همه اینا آرزوی خیلی از ماهاست. هممون دوست داریم آدم مفیدی برای جامعه مون باشیم . واقعا هم قسمت عمده ای از این آرزوها به خاطر خداست و هیچ ریا توش دیده نمیشه . اما خیلی وقتا یادمون میره که آدم تو هر لحظه میتونه یه خوبی بکنه . نیازی نیست پولدار باشی تا بتونی بخشنده باشی .

میدونی راهش چیه ؟ یه راه الان بهت میگم . همین الان پاشو برو درجه حرارت بخاری خونتون رو چک کن اگه به نظرت میشه یه خورده کمتر باشه و با درجه کمتر هم خونتون گرم میمونه یه خورده درجه حرارتش رو کم کن تا دیگران هم بتونن تو این سرما یکم گرم شن. نمیگم خاموشش کنیا .فقط اگه زیاده یه خورده کمش کن . باور کن این بزرگترین کار انسان دوستانه تو میتونه باشه . شاید دیگه فرصت اینجوری گیرت نیاد

پس پاشو و تنبلی رو کنار بزار

آهنگ جدید بنیامین بهادری

کاشکی می رفتیم عزیزم
من و تو یه گوشه با هم
تو یه کیف به روی دوشت
من یه کوله روی پُشتم
برای یه هفته یه کم
با تو زندگی می کردم

عزیزم بریزم همه زندگیمو
توی کوله ی عشقمو با تو توی این هوا
که هوای تو کرده دلم بی تو تنگه
قشنگه برام که نگام
که نگام با نگاه تو باشه و 
دست تو باشه کنارمو
بردارمو همه دار و ندار دوسِت دارمو
که می دونی اینو آره خوب بلدم

آره خوب بلدم که قدم بزنم
بزنم با تو اون همه حرفایی که
ببرم تو رو تا نوک دریایی که
جایی که واسه رفتن تن به تنه

واسه رفتن تن به تنت با منه
حالا ساعت عشق عاشق شدنت با منه
که داره دل من با دلت
می زنه به سرم
که تو رو ببرم......

((روح همسرش شاد))

ساده ترین تعریف توحید که خیلی از ماها یادمون رفته

چند مدت پیش یه جمله خیلی پر مغز از دکتر سروش خوندم که بد نیست شما هم بشنوین :


ساده ترین تعریف از توحید ::: توحید یعنی انسان های دیگه خدا نیستند .

آهسته باز از بغل پله ها گذشت (استاد شهریار)

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول میخورد
هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست
در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز میگذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه میرود
چادر نماز فلفلی انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هویج هم امروز میخرد
بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها
او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد بجستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال
هر شب در آید از در یک خانه فقیر
روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان
او را گذشته ایست ، سزاوار احترام :
تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهر
در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا
هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است
اینجا بداد ناله مظلوم میرسند
اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف میدهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سر و کله میزند
ناهید ، لال شو
بیژن ، برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش میپزد
او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :
این حرفها برای تو مادر نمیشود .
پس این که بود ؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه های شب .
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نیاز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر میشود خموش
آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه های محلی که میسرود
با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه باشکهای خود آن کشته آب داد
لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
او پنجسال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ
تنها مریضخانه ، بامید دیگران
یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طوماز سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم بحال من از دور میگریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم بسوره یاسین چکید
مادر بخاک رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد
او هم جواب داد
یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتنی است
اما پدر بغرفه باغی نشسته بود
شاید که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگی ،‌ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگور
یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او
اما خلاص میشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آینده بود و قصه بیمادری من
ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگ
من میدویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را بضعف از پی من باز میکشید
دیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز :
از من جدا مشو
میآمدیم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب میکنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه میگریختند
میگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
میآمد و بمغز من آهسته میخلید :
تنها شدی پسر .
باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :
بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟
تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر
میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم

و خدایی که در این نزدیکیست

یه حسی بهم میگه تا چند روز دیگه در مورد اینا به یقین میرسم. چقدر حس خوبیه واقعا. این روزا رفتارم با همه خیلی بهتر شده . آدما اگه یاد مرگ رو همیشه با خودشون داشته باشن هیچوقت ریسک گناه رو نمیکنن








نمیدونم چرا چند روزیه خیلی احساس میکنم روزای آخر عمرمه . دوستان اگه خلاصه نیومدم بعد از مدتها حلال کنین دیگه . رو حرفامم فکر کنین. هرچی بیشتر فکر کنین ثواب منم بیشتر میشه . :D
 مرسی

یه خورده فکر کن

و من الناس من یتخذ من دون الله اندادا یحبونهم کحب الله و الذین آمنوا اشدّ حبّا لله

و بعضی از مردم همتایانی به جای خدا می گیرند آنهارا دوست میدارند همچون دوستی خدا اما کسانی که ایمان آورده اند به خدا محبت بیشتری دارند


یه سری حرفا رو باید برداشت آزاد گذاشت . توضیح بیشتری ندارم بدم

به نظرتون میشه یه روزی آدما جلوی مرگ رو بگیرن ؟ من که میگم نه


به گزارش خبرگزاری مهر، محققان هاروارد موفق شدند با کمک کردن به ارتباط موثرتر دی ان ای سلولی سن موش را به عقب ببرند.

درست یک هفته پس از بازیابی این ارتباط دانشمندان به این نتیجه رسیدند که بافت بدن موش دو ساله شبیه یک موش شش ماهه است.

پرفسور دیوی سین کلیر کارشناس ژنتیک در دانشکده پزشکی هاروارد گفت: براساس سن انسان این موفقیت شبیه تبدیل کردن یک فرد 60 ساله به یک فرد 20 ساله است.

محققان به این نتیجه رسیده اند که هسته دی ان ای که در هسته یک سلول قرار دارد و دی ان ای ميتوکندریایی که در دیگر بخشهای سلولقرار دارد هنگام پیر شدن ارتباط خود را با یکدیگر متوقف می کنند. طی زمان از دست رفتن این ارتباط توانایی سلول برای تولید انرژی کاهش یافته و نشانه های کهولت سن و بیماری ظاهر می شوند.

دکتر آنا گومز دانشمندی در آزمایشگاه سینکلیر اظهار داشت: این ترکیب خاص از فرآیند پیری تاکنون مشاهده نشده بود.

تیم تحقیقاتی که مشکلات ارتباط را کشف کردند وابسته به کاهش پروتئینی به نام ان ای دی (آدنين دی نوکلئوتيد نيکوتين اميد) است. وقتی که آنها سطح ان ای دی را در سلولهای موش بالا بردند، فرآیند پیری معکوس شد.

براساس اظهارات پرفسور سینکلیر، با ترمیم ارتباطات مشکل حل شد، اما هنوز هم باید کارهای بسیاری در این عرصه صورت گیرد، اگر نتایج ثابت باشد بسیاری از ابعاد پیری قابل معکوس شدن است.

اعضای تیم این تحقیقات درحال حاضر نتایج بلند مدت ترکیب تولید کننده ان ای دی در موش را بررسی می کنند تا دریابند که این ترکیب به طور کلی چه تأثیری روی موش دارد.

آنها همچنین به بررسی این موضوع می پردازند که آیا این ترکیب را می توان برای درمان بیماریهای نادر یا بیماریهای متداول چون نوع اول و دوم دیابت مورد استفاده قرار داد یا خیر.

پرفسور سین کلیر در نظر دارد در بلند مدت به تحقیق درباره این موضوع بپردازد که آیا این ترکیب به موش زندگی سالمتر و طولانی تر می دهد یا خیر.

نتایج این تحقیق در مجله "سلول " (Cell)  منتشر شده است.

حرف خدا به بنده های شاکیش


کنارت نبودم حواسم بهت بود

از عمق وجودم حواسم بهت بود

همیشه برای تو دلتنگ بودم

تو اون لحظه هایی که کمرنگ بودم

حواســـــــم بهت بود

حواســـــــم بهت بود

حواسم بهت بود که غمگین نباشی

که از غم نپاشی

حواســــم بهت بود که قلبت نلرزه

که اشکت نلغزه ، حواســــم بهت بود

حواســــم بهت بود…


چقد گریه کردم، چقد غصه خوردم

کنارت نبودم برای تو مردم

تو روزای دوری حواسم بهت بود

همیشه یه جوری حواســم بهت بود

حواســــم بهت بود

حواســــم بهت بود

چقدر خودتو میشناسی ؟؟؟

همه ما برای آینده ها برنامه ریزی میکنیم . مثلا خود من برنامه آیندم رو اینجوری تنظیم کردم که تو سن 18 سالگی پزشکی قبول میشم . تو 25 سالگی میرم سربازی ؛ تو 27 سالگی تخصص قبول میشم و بعد از قبولی هم ازدواج میکنم. شما چطور؟حتما شما هم مثل من رویا پردازی هایی برای زندگی شخصی خودتان دارید که فقط در ذهن شماست وگاهی از بیان کردنش برای دیگران خجالت میکشید زیرا گمان میکنید خنده دار است که البته واقعا هم همینطوره .اما چندشب پیش یک فیلمی در تلویزیون باعث شد من یک باز بینی به این نوار آینده زندگیم بندازم .اون فیلم در مورد یک دختری بود که تو 28 سالگی سرطان گرفته و نزدیک مرگ است .حس جالبی پیدا کردم.اون شب تو رخت خواب چشمامو بستم و دستامو بهم چسبوندم و سعی کردم حس شب اول قبر رو تجربه کنم . نمیدونم تا چه حد به اون حال نزدیک شدم ولی خیلی ترسیدم . شما تا به حال اینکارو کردید؟تجربه خوبی بود . اگه امتحان کردین تجربه خودتون رو برام بگین تا منم از حس بقیه مطلع بشم. حس جالبی بود.دقیقا  تنها وقتی که تمام ارواح و گذشتگانتون رو میتونین کنارتون حس کنین تو قبره و یا حداقل وقتی خیلی به مرگ نزدیک میشین.من که شخصا هیچ پدر بزرگ و مادر بزرگی برام نمونده چون هر 4 نفرشون وقتی کوچیک بودم فوت کردن اما واقعا حس جالبی بود برام.دقیقا تو سکوت و رعب و وحشت قبر در نیمه شب تاریکی که وسط خیابون و زیر چراغش هم عمری براتون ترسناک بوده شما قراره تنها باشید . ای کاش میشد همه ما بارها این حس رو تجربه میکردیم تا شب اول قبر ترسمون کمتر بود ولی باور کنید همین الان من موهای بدنم از ترس سیخ شده.نمیدونم ولی بعید میدونم بشه با رو تخت خواب دراز کشیدن و بستن چشم حس مرگ رو تجربه کرد ولی از هیچی که خلاصه بهتره . نیست ؟ اون شب تمامی تاریخ رو در مقابل خودتون احساس خواهید کرد.واقعا مرگ میتونه خیلی خیلی ترسناک باشه . قبض روح و تجربه شب اول قبر به کلی تجربیاتی جدید خواهند بود که شما چه با خواست خودتون چه بدون خواستنش باید تجربه کنید همانطور که زندگی را تجربه کردید . یکی از بزرگان اسلام که الان نمیدونم دقیقا کدوم بزرگ میگه باهوش ترین مومنان کسانی هستند که بسیار به یاد مرگ هستند.خیلی ها میگن یاد مرگ غبار غم رو به زندگی آدم میاره و آدم رو مایوس میکنه از زندگی، ولی من نظر مخالفی دارم . یاد مرگ همراه خودش یاد خیلی چیزهای دیگه رو هم میاره .یاد آدما میندازه که آخرش چی میشه ؛ یاد آدما میندازه که چه تو قصر باشی چه خونه گلی تهش باید بری کجا.نمیخوام تیریپ نصیحت تو حرفام بیاد ولی بد نیست بعضی وقتا یاد خودمون بندازیم که آخرش چی میشه. به نظرم طرز نگرش مابه مرگ هم باید خیلی عوض بشه.همه ما فکر میکنیم تا 70 سالگی رو زنده هستیم چون تا اونجا رو رویا پردازی میکنیم اکثرا ولی کی میدونه فردا صبح بیدار میشه یا نه، آره قبول دارم وقتی شما جوونی و قلبت سالم کار میکنه چرا نباید فردا صبح از خواب پاشی اما بیا اینجوری تصور کنیم که فردا موقعی که از خواب بیدار میشی پات سر بخوره و تموم کنی . امکانش نیست ؟بعید میدونم آدما اگه به این فکر کنن که ممکنه امشب آخرین شبی باشه که تو رخت خوابشون میخوابن بازم بخوان طی روز دیگران رو آزار بدن یا سر دیگران رو کلاه بذارن . آخه میدونی اگه فردا صبح زود بیفتم بمیرم همون فردا خاکم میکنن و فرد اشب میشه شب اول قبرم . به همین راحتیه . چقدر خودمون رو آمادش کردیم ؟من که از خدا میخوام این شب رو زود تجربه نکنم .میخوام خوشحال برم پیشش نه شرمنده.الان اگه برم بار گناهام خیلی سنگینه . هر چند نمیدونم اگه الان نرم و زنده بمونم و تو 70 سالگی برم شرمنده تر خواهم شد یا نه! به عنوان پیشنهاد بهت توصیه میکنم امشب حس شب اول قبر رو تجربه کن .به غمش فکر نکن و فقط به خودت فکر کن و به پرونده کاغذی یا الکترونیکی یا از هر جنس دیگه ای که تو این سالای عمرت برای خودت درست کردی !!!

از پروندت راضی هستی ؟

راهنمایی : برای راضی بودن از پرونده عمرتون فقط به خودتون رجوع کنین. نماز قضا و روزه نگرفته و وضوی بد گرفته و کفاره نداده و این حرفا فکر نکن.فقط فکر کن به نظرت آدم خوبی بودی ؟از خودت راضی هستی ؟ اگه هستی همین بسه

زاویه دید

شده گاهی وقتا فکر کنین آیا زاویه دیدتون نسبت به مسائل درسته یا نه؟

دیشب داشتم تلویزیون میدیدم مجری یه چیزی رو تعریف کرد که برام خیلی جالب بود.شایدم شنیده باشین شما هم ولی میگم اینجا:

دقت کردین گرگ ها از نگاه گل ها خیلی مهربون هستن؟!آخه گرگا گوسفندایی رو میخورن که اگه زنده بمونن گل هارو میخورن . تا حالا از این دید به گرگ نگاه کرده بودین؟من که اصلا چنین چیزی به ذهنم نرسیده بود

اشعار فارسی در مورد ریاکاری

بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است
جامه پاکی دگر وپاکی دامان دگر است
کس ندیدیم که انکار کند وجدان را
حرف وجدان دگر و گوهر وجدان دگر است
کس دهان را به ثناگویی شیطان نگشود
نفی شیطان دگـر و طاعت شیطان دگر است
کـس نگفته است ونگوید که دد ودیو شویـد
نقش انسان دگر ومعنی انسان دگر است
کـس نیامد که ستاید ستم وتفرقه را
سخن از عدل دگر
، قصه احسان دگر است
هرکه دیدم بخدمت کمری بست بعهـد
مرد پیمان دگر وبستن پیمان دگر است
هرکه دیدیـم بحفظ گله از گرگان بود
قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است...


===============================

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند
گوییا باور نمی‌دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند
یا رب این نودولتان را بر خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان
می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند
حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند
صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند


=============================

هرکه با پاکدلان صبح و مسایی دارد
دلش از پرتو اسرار صفایی دارد
زهد با نیت پاک است نه با جامه پاک
ای بس آلوده که پاکیزه ردایی دارد...
گرگ نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب
بره دور از رمه و عزم چرایی دارد


============================


ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها
من يكـرنگ بيزارم، از اين نيـــرنگ بازيها
زرنگی، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت
رفيقان را زپا افكندن و گـردن فرازيها
تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري
بنازم همت والاي بـاز و بي نيازيها
به ميداني كه مي بنـدد پاي شهسـواران را
تو طفل هرزه پو، بايد كني اين تركتازيها
تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غيـر از اين حاصل
من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها


============================

تا دست به دامان ریا افتادند
بی وقفه به یاد شهدا افتادند
شوخی ، شوخی به شاخه ها سنگ زدند
جدی جدی پرنده ها افتادند


============================


خداگو با خداجو فرق دارد
حقیقت با هیاهو فرق دارد
بسا مشرک که خود قرآن بدست است
نداند در حقیقت بت پرست است


===========================


شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا شیخا هر آن
چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی

نگاهی بهتر به دین

محرم !!! واژه ای که این روزها کمی برایم غریب تر از همیشه شده است.کوچکتر که بودم یادم میاد همیشه هول محرم رو داشتم که برم تو دسته های عزاداری و سینه بزنم.همیشه چون کوچک بودم میفتادم ته صف.یادم میاد اون روزا سعی میکردیم شبیه این بزرگترا سینه بزنیم.الکی بالا و پائین میپریدیم که انگار ما هم کم از بقیه نداریم.هرسال یک سبک سینه زنی مد میشد.یک سال سه ضرب بود ، یک سال تک و ... . تا اینکه بزرگتر شدم و وارد هیئت شدم.به هیئت که رفتم دیگر سنم کم نبود و برام احترام قائل بودن و معمولا تو حلقه مرکزی سینه زنی بودم.اما این بار فقط قدم بلندتر شده بود نه عقلم.زیرا با اینکه خیلی هم ادعای فروتنی داشتیم معمولا خیال میکردیم ما صاحب عزای امام حسین هستیم و مایی که محکم تر سینه میزنیم از بقیه عزادارتریم.از وقتی بیشتر به تفکر کردن عادت کردم و وارد بحثای به اصطلاح برخی روشنفکری شدم از مراسم های مذهبی دوری کردم.نه اینکه دوری کردم ولی دیگر برایم طعمی نداشتند.مثلا همین امسال تا امشب اصلا هیئت نرفتم و حتی تو هیئت صبح مدرسه خودمون هم که پارسال مداح اصلیش بودم اصلا شرکت نکردم.راستش یه روز رفتم ولی دیدم یکی داره ذکر میگه : حوسین اوشین ... و اومدم بیرون .به دوستم که خیلی هم مذهبیه گفتم :خدایی این بساط چه فرقی با آهنگای دی جی علیگیدر داره؟!میگفت این مذهبیه . نباید با اون مقایسه بشه.بهش گفتم بیا خودمون رو گول نزنیم.اینم همونه فقط اسمش عوض شده.این همه سینه زن به عشق همین اوبس اوبس اومدن و دارن با این حرارت سینه میزنن نه برای عزادار بودنشون.خلاصه میکنم میرم سر اصل بحث :

 

1400 سال از واقعه سهمگین و غم انگیز عاشورا میگذرد و امروز بعد از این همه سال هنوز مردم برای شهدای کربلا عزاداری میکنند.هیچ قدرت و نیرویی جز نیروی الهی نمیتوانست این سنت عاشورایی را حفظ کند بعد مدت زمانی.اما عاشورا برای چه ماندگار شد؟میخوام اینجا نظر شخصی خودم رو بگم.شاید عده ای مخالف باشن و عده ای هم موافق. نظر من اینه که کربلا در تاریخ ماند تا یادمان نرود که در کوفه چه گذشت.کوفه ای را که امروز به باد خیانت میگیریم و او را بی مرام می دانیم آیا بدتر از شهرهای ماست؟!آیا کوفیان بدتر از ما بودند؟تا به حال شده این سوال رو از خودمون بپرسیم؟!کوفیان چه ویژگی داشتند که کربلا رخ داد؟عده ای زیبا سخن میگویند.وقتی میگویند این کوفیان دنیا دوست چگونه به حسین خیانت کردند اما آیا کوفیان زمان ما نیستیم؟!چرا همیشه عادت کردیم به گذشته بنگریم در حالیکه تاریخ دائما در حال تکرار است!!! عدات کرده ایم که دین را در رساله یاد بگیریم.رساله ای که میگوید تکان دادن دست و پا در نماز ان را باطل میکند ، انگشتر بخشیدن علی به فقیر را چگونه توجیه میکند؟همین ترک حج خودش یک جریمه دارد که چندین شتر است.اما حسین حج را به موقع شناخت.حسین چرخیدن دور کعبه را رها کرد و به سمت کوفه رفت تا جلوی ظلم و فساد را بگیرد.آیا همه اینها و هزاران مثال دیگر حجت خشک و منجمد نبودن دین را بر ما تمام نمیکند؟!آیا اثبات نمیکند که باید به دین با دید بهتری نگاه کنیم؟