<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کویری نو بسازیم</title>
<link>https://kavirsazi.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 05 Oct 2015 15:05:12 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>صبر و سکوت</title>
<link>https://kavirsazi.blogfa.com/post/141</link>
<description>تو پاداش صبر و سکوت منی ...</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2015 15:05:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>kavirsazi</dc:creator>
<guid>kavirsazi.blogfa.com/post/141</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://kavirsazi.blogfa.com/post/140</link>
<description>شیخی بہ زنی فاحشہ گفتا مستی ہر دم تو بکام دگری پا بستی گفت شیخ پرآنچہ گویی ہستم اما تو چنین کہ مینمایی ہستی ؟</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2015 17:31:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>kavirsazi</dc:creator>
<guid>kavirsazi.blogfa.com/post/140</guid>
</item>
<item>
<title>موقت </title>
<link>https://kavirsazi.blogfa.com/post/139</link>
<description>حتما از تابستون دوباره به اینجا رونق خواهم داد . وقتی اینجا رو راه انداختم قرار بود اولش بشه یه جا واسه تبلیغ حرفای اصلی خدا یا عقاید سیاسی و مذهبی ولی هرچی بیشتر گذشت بیشتر شد یه دفتر خاطرات . زندگی که من تو دنیای مجازی برای خودم دارم اصلا یک زندگی کاملا جدا از زندگی فیزیکیمه . هیچکس اینجا نیست که حرفامو بخونه و هر روز باهاش چشم تو چشم بشم یا ببینمش . کلا کسی از این زندگیم خبری نداره و اتفاقا آدمی که اینجا هستم اصلا اونجا نیستم .</description>
<pubDate>Tue, 05 May 2015 12:44:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>kavirsazi</dc:creator>
<guid>kavirsazi.blogfa.com/post/139</guid>
</item>
<item>
<title>کودکی را دوست دارم از وقتی ندارمش </title>
<link>https://kavirsazi.blogfa.com/post/138</link>
<description>شاید کمتر آدمی باشد کہ وقتی مقداری بزرگ شد ہوس دوران کودکی اش را نکند ۔ چند روز پیش روز عاشورا در خیابان قدم میزدم و بہ دستہ ہای عزاداری نگاه میکردم ۔ ناخواسته یاد کودکی افتادم ۔ وقتی کہ قدم کوتاه بود و در تہ صف دستہ عزاداری ہمراہ ہم سن وسالان خودم می ایستادم ۔ با خودم میگفتم اون جلو چہ خوب است ۔ قدبلند ہا میروند جلو و محکم سینہ میزنند ۔ من نہ میتوانم محکم سینہ بزنم نہ قدم بلند است ۔ حتی یکی دوبار ہم کہ ہمراہ برادرم رفتم جلو بہ صورت محترمانه شوت شدم عقب</description>
<pubDate>Sat, 08 Nov 2014 04:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kavirsazi</dc:creator>
<guid>kavirsazi.blogfa.com/post/138</guid>
</item>
<item>
<title>نه زنده ام نه مرده </title>
<link>https://kavirsazi.blogfa.com/post/137</link>
<description>مثله اهن شدم انگار یه تیکه از سنگ سخت نگام ثابت به دیواره شب و روز گوشه ی این تخت دارم میمیرم از غصه یه بغضی تو گلوم مونده یه شب اتیشی از حسرت همه اشکامو سوزونده دلم دلم تا لب پره غرقه واسه درد واسه دیوار هوای تازه تر میخوام شبیه عطر گندم زار کاش اینجا بود دوتا دستات نمیتونم بخوابم باز میسوزه جای قیچی ها چه شکلی بود پر پرواز پر پرواز زمین میچرخه تو ذهنم از این سرگیجه بیزارم تو این دنیای بی وزنی میون وهم و انکارم نمیدونم چرا اینجا مسکن دردمو خورده یه چیزی</description>
<pubDate>Mon, 22 Sep 2014 14:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kavirsazi</dc:creator>
<guid>kavirsazi.blogfa.com/post/137</guid>
</item>
<item>
<title>دین ؟ رساله ؟ دین ؟ رساله ؟</title>
<link>https://kavirsazi.blogfa.com/post/132</link>
<description>سلام . اول بگم عیدتون مبارک . امروز که قرار بود حضرات مراجع عظام ماه رو ببینند و عید رو اعلام بفرمایند یهو اینا از ذهنم رد شد . واقعا چرا همیشه تو دین ما دنبال اینیم که سخت بگذره ؟ مثلا فکر نکنم تو تاریخ به جز یکی دوبار اعلام کرده باشن یه روز زودتر ماه رو دیده باشن و بگن امروز عید فطره و یک روز کمتر روزه بگیرین ولی بارها شده یه روز دیرتر دیدن و ملت یه روز بیشتر روزه گرفتن . چرا ؟ یه جورایی انگار تمام مراجع و دین شناسا حاضرن سخت تر بگیرن و ملت بیشتر یک چیزی</description>
<pubDate>Mon, 28 Jul 2014 22:07:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>kavirsazi</dc:creator>
<guid>kavirsazi.blogfa.com/post/132</guid>
</item>
<item>
<title>سلامم بلیکم </title>
<link>https://kavirsazi.blogfa.com/post/130</link>
<description>سلام رفقا . من برگشتم . بعد یک سال که رفتم مثلا واسه کنکور بخونم . اما نشد . نشد قبول بشم . نه اینکه درس نخوندم . بد خوندم . شاید اگه تجربه بیشتری داشتم یا مشاور های بهتری امروز میتونستم بگم قبول میشم اما نوچ . قبول نمیشم . از این به بعد تند تند مطلب میزارم اینجا . راستش خیلی ناراحت قبول نشدنه نیستم. همونطوری که خودش میگه عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم . شاید این قبول نشدنه هم به نفع من باشه . خدا رو چه دیدی شاید قسمت باشه سال بعد توی یه دانشگاه خوب قبول</description>
<pubDate>Fri, 27 Jun 2014 11:20:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>kavirsazi</dc:creator>
<guid>kavirsazi.blogfa.com/post/130</guid>
</item>
<item>
<title>خیر خیر و شر شر </title>
<link>https://kavirsazi.blogfa.com/post/129</link>
<description>در برهه ای از زندگی گمان میکردم که در این جهان همه چیز یا شر شر است یا خیر خیر . حد وسط نداریم . این سخنم الهام گرفته از سخن استاد و اسوه ام شریعتی بود . اما این روزها که شماره عینکم رو عوض کردم و فهمیدم که خیلی وقته چشمام ضعیف تر شده و نیاز به عینک با نمره بالاتر دارم گویی جهان رو بهتر می بینم. تا همین دیروز غروب من شعر نو را شعری مسخره می پنداشتم . اگرچه جرات ابرازش را در جمع نداشتم اما در خودم شعر نو را حاصل تلاش های مردی میدانستم که از سرودن قافیه عاجز</description>
<pubDate>Thu, 22 May 2014 21:50:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>kavirsazi</dc:creator>
<guid>kavirsazi.blogfa.com/post/129</guid>
</item>
<item>
<title>ممنونم </title>
<link>https://kavirsazi.blogfa.com/post/128</link>
<description>دیشب حالم خیلی گرفته بود . یه سری مشکلات هست که واقعا حالمو گرفتن . از همه چی خسته ام کردن . دیشب اینجا با خدا حرف زدم و ازش خواستم اگه هست بهم نشون بده . شاید باورتون نشه ولی نیم ساعت بعدش به صورت اتفاقی یه فیلمی که چند روز پیش ضبط کرده بودم و توش یکی داشت راجع به مشکل من حرف میزد رو دیدم . ریخته بودم تو فلش و دیشب که داشتم خالیش میکردم اتفاقی اونو دیدم . اون مطلب دیشبمم پاک نمیکنم تا همیشه برام بمونه.</description>
<pubDate>Sat, 08 Feb 2014 19:51:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>kavirsazi</dc:creator>
<guid>kavirsazi.blogfa.com/post/128</guid>
</item>
<item>
<title>محتسب </title>
<link>https://kavirsazi.blogfa.com/post/127</link>
<description>محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست گفت:</description>
<pubDate>Sat, 08 Feb 2014 14:21:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>kavirsazi</dc:creator>
<guid>kavirsazi.blogfa.com/post/127</guid>
</item>
</channel>
</rss>
